۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

84 - یکی از شب ها، سنگینم مثل خاطره

دور دست ها که صدایم میکنند
فاصله های رمزآلود و پرابهام
پژواکی از دور که هنوز بکر است
کسی نمی داند مرا
کسی نمی یابد مرا
غریبه ام اینجا، اما آشناتر، حتی با من
باید دستت را بگیرم تا از این حماسه گذر کنی؟
حماسه ی کودک وار
نامفهوم اما شعف زا
که تا آخر این ابدیت مرا کشان کشان می برد با خود
اینجا متولد شدم شبی که ستاره هایش تا صبح بیدار بودند
گریسته ام از تنهایی با مردی که چشم به دورها داشت
نه از جنس دشت، نه از جنس کویر
از جنس خاطره...که رهایم نمیکند
به سوی نور، به سوی آبی ی دور
آغوشت را باز کن که به خانه می آیم...
می آیم تا فریاد بزنم تورا، تا در آسمانت گم شوم
مرا بپذیر
بپذیر
...





۵ نظر:

  1. خانه؟ منظورت چیه؟

    پاسخحذف
  2. خشن دوست هنرمند:
    منظورم از خانه چیه؟خانه نمیدونی چیه؟
    حتا سمبولیک هم نمیدونی؟!!!
    خانه دیگه...اگه هنرمندی که باید بدونی،هرچند فکر نکنم امثال شما هیچ تصوری از جایی که من گفتم داشته باشین

    پاسخحذف
  3. 1 سوال پرسیدم به جای اینکه 1 جواب بدی این همه سوال پرسیدی...لازم نیست اینقدر تیکه بندازی!
    مطمئنن تصوری دارم اما این تویی که منظور منو نفهمیدی.

    پاسخحذف
  4. خشن دوست هنرمند:
    1سوال الزامن 1 جواب نداره...این سوالا از اون سوالا نیست که!!!
    بله خب ایشون ناراحت شدن...بله شما تصویر دارین حتمن...یه سری به پخش میزنیم و بر میگردیم...

    پاسخحذف
  5. خيلي از نوشتهات لذت مي برم.....
    نمي دونم شايد به خاطر اينه كه حس مشابهي و توي سياهياي مغزم روشن مي كنه.....

    كاش بپذيرد....

    پاسخحذف

برای راحتی در ارسال نظر از فایرفاکس استفاده کنید