۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

46 - داناوان

دود متبسم من از وسط شاخ و برگ درختا رد میشد
عین اون فیلمه که پسره دست اون مرده رو می گیره...آخه بابا نداشت
اما ننه بابای من همینجان
نامردا نخندین، دلم گرفت، حصودیم میشه
.
.
.
زبونمو جا گذاشتم انگار، آخه چشمام نم کشید یهو...فک کنم بارون میاد
داغ و خیس رفت پایین و چکید کنار یه مورچه...
دستام میلرزه، شاید استرس کنکوره
میترسم دیگه، آخه خونمون همین جاهاست
یادم نبود که از افعال گذشته استفاده کنم
زاویه نگاهم خسته شده، لنز لوکس ندارم
آآآآآآآآه
فیکس...کااااااات

۲ نظر:

برای راحتی در ارسال نظر از فایرفاکس استفاده کنید